أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
40
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
به آن نهند و آن استخوانها فقرات پشت است كه بناى ديگر استخوانها بر آنست همچنانكه بناى كشتى را بر ان چوبى نهند كه در ميان كشتى باشد و ديگر چوبها را به آن وصل مىنمايند و قياس بعضى استخوانهاى آن بدن قياس سپر باشد كه به آن دفع مصادمات كنند مثل استخوان يافوخ يعنى كله سر كه وقايه باشد از براى مغز سر و ازو دفع مصادمات مىنمايند و قياس بعضى ديگر از بدن قياس سلاحى باشد كه به آن از سر مصادمات ايمن باشد مثل سناسن كه استخوانى چنداند كه ناشى شدهاند و برآمدهاند از فقرات و مهرهاى پشت تا اگر صدمه به آن فقرات رسد سناسن آن را از فقرات دفع كند و بعضى از استخوانها بمنزلهء حشو فرجه بعضى از مفاصلاند مثل استخوانهاى همسانيه كه در ميان سلاميات كه استخوانهاى انگشت دست بود موجود باشد تا در انقباض و انبساط خلل ايشان و مفاصل ايشان خالى نماند و بعضى استخوانها متعلقاند در عضوى كه آن عضو را حاجت بعلاقه باشد مثل استخوان لامى از براى عضله حنجره و عضله لسان و غير ازين هر دو و جميع استخوانها كه در بدن باشد همه از براى ستون و قوام بدناند پس آنچه براى دعامه فقط باشد و يا وقايه فقط مثل استخوانهاى پهلو و استخوان سينه و استخوان قحف چون ايشان را در تحريك اعضاى ديگر يا در حركات نفس خود احتياج بغذاى زياده نباشد ايشان را مصمت آفريدند بخلاف استخوانها كه در ايشان حركت باشد مثل استخوان ساق پا و قلم ران و ساعد دست كه بواسطه حركت ازين اعضا تحليل بسيار مىشود پس در ايشان تجويفى آفريدند كه غذاى موجود دائمى در استخوان باشد كه اگر بواسطه حركت از آن چيزى بتحليل رود حاجت نباشد كه غذاى بوى وارد بدن شود و آن غذا هضم شود و حصه به آن عضو برسد با وجود بعد از تشبه به آن عضو درين مدت كثير پس خلقت تجويف در ايشان باعث اذخار ايشان مىشود از غذاى معدّ موجود و آن را كه در ميان تجويف استخوان بود اگرچه غذاى آن استخوان بود و آن را هم مغز قلم مىگويند و بسبب استخلاص آن از شوائب الذاخر ديگر اعضا باشد و آن تجويف استخوان را پر كرده است و مع هذا بواسطه وجود تجويف آن استخوان خفيف الوزن باشد و آنچه از ضعف بواسطه تجويف در ان راه دارد بازيافت آن را بصلابت جرم او كردهاند تا از حركات اثر ماندگى و عجز حاصل نشود و مجوف را حكم مصمت باشد در استحكام و منكر نشود و بسبب حركات عنيفه و بواسطه وجود مخ آن را جفاف حاصل نشود بسبب حركات كثيره و در همچنين استخوان تجويف بسيار مخلوق مىسازند اگر با وجود امر تغذيه تجفيف هم مطلوب باشد مثل استخوانهاى مشاشى كه جميعا از براى غرض غذا باشد و خفت وزن همچنانكه عظام قحف و فك اسفل كه در قحف و استخوان مصفات اين دو غرض ملحوظ باشد يا زيادتى كه در عظم مصفات بود از استنشاق و روايح و اندفاع فضلات دماغ از شبكها بمقدم دماغ و بجانب منخرين بيان مجاورت استخوانها با يكديگر بدانكه استخوانهاى بدن آدمى بتمامه با يكديگر متصلاند و ميان ايشان بعدى و فاصله نباشد مگر به قدر قليلى و آن هم بواسطه آن باشد كه در ميان آنها يا غضروفى باشد يا جسمى غضروفى چنان كه در استخوان سمسانيه در سلاسيات انامل كه منفعت آن هم مثل منفعت غضروف باشد و آنچه از مفاصل او را به اين زوايد حاجت باشد مثل مفصل فك اسفل در ان چنين جسمى غريب يافته نمىشود و مجاورت ميان استخوانها بر چند طريق مىباشد تا بجاى مختلف چنان كه بعضى از ان مفاصل را مفصل سلس گويند بسبب سلامتى كه ميان او دو استخوان كه متصل باشند بساعد دست و او متحرك باشد و ساعد دست ساكن بود دوم از انها مفصل عر گويند و آنچنان بود كه يكى از ان دو استخوان به تنهاى حركت نتواند كردن مثل مفصلى كه ميان استخوان رسغ با استخوان مشط سوم مفصلى موثق و آن مفصلى باشد كه هيچ كدام از ان دو يا زياده نزد ديگرى حركت نتوانند كرد مثل استخوانهاى سرسينه چهارم مفصل ركز باشد و آنچنان باشد كه در يكى از ان دو استخوان زائده باشد و ديگرى حفره كه آن زايده در ان حفره درآمده باشد بحيثيتى كه در ان به سهولت نتوان كردن مثل استخوان دندان در منابت خودش پنجم از انها را مفصل مدروز گويند و آن چنان باشد كه هركدام را از ان دو استخوان زائده باشد و چيزى كه گويست در پهلوى آن زائده مثل دندان منشار و اتصال ميان ايشان به آن باشد كه زائده يكى در حفره و جز ديگرى دررفته باشد همچنانكه مسگران پيوند مس را با يكديگر مىكنند و اين پيوند را ستان و درز گويند همچنانكه در استخوان قحف سر و دروز آن چنان كه دانسته شود ان شاء اللّه تعالى ششم مفصل ملزق و آن دو قسم باشد يكى مفصل ملزق بحسب طول مثل مفصلى كه ميان دو استخوان ساعد دست باشد ميان زند اعلى و زند اسفل همچنانكه ميان دو استخوان